پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹ - ۲۰:۰۱

نگاه های محبوس

بقلم؛ قدرت اله جلیل پیران
چشم هایتان را ببندید تا باهم لختی،سری کوتاه به دنیایی حبس شده در نگاه هایی گرفتار در پشت پرده های نابینایی بزنیم وبرگردیم.
از عرض خیابان می خواهیم عبور کنیم،جوانکی ترک موتور نشسته، نیم مارپیچی میرود وهمزمان که از کنار ما رد میشود،چپ نگاهی می کند و فرباد می زند((های مگه کوری))و گازی به موتور داده و دور میشود.
در پیاده رو در حال راه رفتنیم،ناخواسته پایمان به انبوه اجناسِ تلمبار شده ی یک مغازه دار می خورد و چندتایی می افتند،ناگهان از پشت دخل صدا میاد((آهای مگه کوری؟جلوی پاتو نگاه کن))
سوار ماشین می شویم،هنگام نشستن کمی از بدن ما به بدن مسافر دیگری میخورد،زیر لب می گوید((انگار کوره…))
تاکسی ایستاد،چنگ چنگ می کنیم برای پیدا کردن دستگیره درب تاکسی،یکی از دونفری که کنار خیابان ایستاده اند،با نیشخند میگه،((یارو رو نگاه انگار کوره،دستگیره رو نمی بینه))
توی پیاده رو، در هوای نیمه تاریک عینک آفتابی بر چشم، در حال راه رفتنیم،خوشمزه ای از فاصله ی دورتری میگه،((آفتاب بدم خدمتت)) و…
خسته شدید از بازی کردن نقش یک نابینا؟ کافیه؟چشمها رو بازکنید تا برگردیم به دنیای بینایی،سخت بود،نه؟راستی شما شهردار شهر هستی؟درسته؟وشما ربیس بهزیستی؟درسته؟و شما فرماندار؟درسته؟و شما استاندار؟درسته؟وشما رییس کمیته امداد؟درسته؟وشما نماینده ی مجلس؟درسته؟وشما عضو یا رییس شورای شهر بودی؟درسته؟وشما کاسب محل؟وشما پلیس؟وشما مدیر اداره؟و شما وزیر؟وشما رییس جمهور؟و…
ببخشید که شما رو به دنیای نابینایی و کوری دعوت کردم،اما خواستم با هم چند لحظه دنیای رنگارنگ پیرامون خویش را ترک وبه دنیای تیره ی قشری از همنوعان خود برویم و حال دل آنها را برای چند لحظه درک کنیم.در این لحظه دل خودم از دلهره ی ورود به این دنیای سخت فرو ریخت،شما را نمی دانم ولی تحمل آن در دنیای خیال وحشتناک بود،راستی دنیای واقعی نابینایان چگونه می گذرد؟دنیایی که در آن مجبوری تکیه بر عصای سفیدی بکنی که ناجی وهادی تو در آن شَبروزِ نهفته در پشت پلکهای بهم دوخته باشد!!دنیای بسیاری از انسان هایی که به جبرِ تقدیر یا ترکیبِ ژنتیک یا قهرِ طبیعت،در میان انبوهی از تاریکی گم شد و قریب به اتفاق آنها گم شده در میان دَوَرانی بنام زندگی هستند،
همسفرانم،یک سوال: متصدی احقاق حق و حقوق این قشر کیست؟حق راه رفتن،حق خواندن و نوشتن،حق بازی وشادی کردن،حق عاشق شدن،حق معشوق بودن،اصلا حق زندگی کردن و….
کاش روزی شهردار یا رییس شورای شهر یا فرماندار و… ما چشمهای خود را ببندند و یک روز نابینا زندگی کنند!!میشود این روز برای خریدن یک مایحتاج کوچک با چشمان بسته،تا خیابان رفته و برگردند؟
مزه ی وابسته بودن و زمین خوردن و نیشخند و نیچار شنیدن،تلخ ترین مزه از مزه های دنیاست،میشود روزی سکانداران ما عصای سفید به دست گرفته و نابینا شوند و این مزه را بچشند؟
نابینایان به حکمت الهی بهره مند از دیگر استعدادها و نبوغ ها هستند،مسئول کشف و رشد ونمو آنها کیست؟
چه بهشتی میشود اگر دهها موسی موسوی از میان عصای سفید بدستان ظهور کنند؟
بگذریم ورود به دنیای خیال نهایتا حزن انگیز است،پرورش و کشف استعداد حمایت آنچنانی نخواستیم،میشود روزی یکی از پیاده رو های شهرهای ما از ابتدا تا انتها مسیر مخصوص نابینایان با سنگ فرش مخصوص داشته باشد؟؟توقع سنگینی بود؟بگذریم احتمالا شهرداری ها بودجه ندارند،حقوق کارکنانشون ماه هاست معوق مانده و…خب لااقل میشود که با صدای بلند فریاد نزنیم((آهای مگه کوری))شاید،شاید نابینایی در آن حوالی در انتظار یکی باشد که تا آن طرف خیابان دستش را بگیرد،اصلا دست گرفتن نخواست،لطفا،لطفا بیاییم اگر عصای سفیدشون نمی شویم،یا مرهم درد نشسته بر وجود شون،لااقل دلشون رو نشکنیم…..
روزتان مبارک گم شدگان در دنیای بی رحم فراموشی بیناها
اگر از جانب ناز نازی ها متهم به رقص قلم نشوم!!به پاس مجاهدت های هنری بی نظیر،تقدیم میشود به هنرمند روشن دل و روشن ضمیر شهرستان،جناب آقای موسی موسوی به نمایندگی از تمام نابیناها و کم بینایان دو شهرستان و کشور..

@eilnews

لینک کوتاه : http://eilnews.ir/?p=5255
به اشتراک بگذارید:
نظرات کاربران :

دیدگاه شما