دوشنبه ۳ آذر ۱۳۹۹ - ۱۲:۱۴

آن روز بارانی

تقدیم به بسیجیان کاروان پیاده ی لردگان

تقدیم به بسیجیان کاروان پیاده ی لردگان

به قلم:قدرت اله جلیل پیران

بعدظهر بک روز بارانی،در کلاس های درس مدرسه ابتدایی ۱۷شهریور روستای ناغان سفلی غرق در عالم کودکی و درس ومشق بودیم که،یکی از معلمین با هیجان صدا میزد، بچه ها مدرسه‌ تعطیل هست،کاروان پیاده در حال رسیدن به روستاست،زود کلاس ها را خالی کنید که کاروان خسته و خیس هستند،باید در کلاسها استراحت کنند تا باران تمام شود…با هیجان کودکانه بطرف خیابان اصلی دویدیم،سرکوچه ی مدرسه از دور کاروان پیدا بود،مردم روستا،در دوطرف جاده به استقبالی گرم مشغول بودند.حال وهوای آن روزهای کشور، تحت تاثیر جنگ و حواشی واخبار آن بود.مردم باران وسرما را فراموش کردند و صورت های نجیب،معصومیت های مثال زدنی،شور وشوق بی تکراری که بر روح و جسم بسیجیان پیاده ی شهرستان خویش حاکم بود را با صلوات و دعا وگریه،نظاره وبدرقه می کردند.هر کس به وسع خود پذیرایی میکرد.یادم هست مغازه دار سرکوچه مدرسه یک کارتن بیسکویت تینا را که شاید بخش زیادی از سرمایه ی آن روز مغازه ش بود،روی دست گرفته و به رزمندگان تعارف میکرد.هنوز ته ریش های تازه جوانه زده و خط سبیل های باریک و چشمانی که نشان از نوجوانی و کودکی داشتند،جلوی چشمم مجسم است،آن شور وشوقی که درون لباس های خاکی رنگ و اکثرا گشاد،وجود بسیجیان پیاده را گرفته بود و بیقرار زیر بارش باران برای دفاع از حریم کشور می رفتند،تکرار شدنی نیست.ساعتی در مدرسه ی ما توقف کرده و پس از کم شدن باران دوباره راهی شدند.راهی به راهی که بسباری از آنان فقط رفتند و دیگر برنگشتند،راهی که در طول آن،بچه های شهرستانم آرمان های خود را جستجو می کردند و دلشان در آتش و داغ اشغال خاکشان میسوخت.صبح روز بعد ازحرکت کاروان در انتهای کلاس درس،مهره ی آهنینی دیدم و در خیال کوچک کودکی فکر میکردم یکی از گلوله هایی که رزمندگان باید با آن دشمن را بزنند،افتاده است ولی نمی دانستم که آن بدن های نحیف و کوچک و نوشکفته باید در برابر گلوله های بی رحم توپ وتانک و آرپی جی و کلاشبنکف و…ایستادگی کنند.آری آنها پیاده رفتندو بسیاری از آنها نه پیاد ونه سواره برنگشتند و جسمشان جزیی از خاک مرزهای کشور شد تا امثال من که دانش آموزی کوچک بودیم در آرامش درس بخوانیم و خادم خاک خود شویم!!.آنچه آن روز دیده میشد،ندیدن خود بود و خاکی شدن برای افلاکی شدن بود.آنها رفتند تا نامی برای لردگان دست وپا کنند،آنها رفتند تا اینجا ما آرامش داشته باشیم و به مرور و کم کم فراموش کنیم چه جانهای جوان و نوجوانی که به پای زندگانی این خاک داده نشد و با آرزوها زیر خاک نرفتند!!،آنها رفتند تا چنان نهیبی به دشمن بزنند که مجبور به اقرار شود و شهر ما را یک خیابانی تلقی وتهدید به یکسان کردن آن با بمب کند.آری اگر نمی دانید بدانید که پانصد جوان در یک سفری تاریخی با لباس اخلاص و توشه ی ایمان و سلاح شجاعت دل از پدر ومادر و مدرسه و شهر ودیار خود کندند و راهیِ راهی شدند که بازگشتی در آن نبود و اینک ما روزانه پای برجای پای آنها می گذاریم و نفس در فضایی می کشیم که آنها برای آزادی ش، نفس خود را فدا کردند.اکنون با خود بگوییم که امروز اگر آن پانصد نفر برگردند،چه سوالاتی از ماخواهند کرد وما چه جوابی برای سوالات ایشان داریم؟آرمان آنها چه بود وما با آن آرمانها چه برخوردی داشتیم؟
راستی هروقت از طرف بروجن وارد لردگان شدید،وسط بلوار نگاهی به تندیس ها و نمادهای کاروان پیاده
بیندازیم شاید چیزهایی را به یاد ما بیاورند.

@eilnews

لینک کوتاه : http://eilnews.ir/?p=5350
به اشتراک بگذارید:
نظرات کاربران :

دیدگاه شما